خرید بک لینک
برای با عرضه زندگی کردن چیزی کم نداریم ، اگر دزد ها و دروغ گوها دست از سر با عرضه گری بردارند .انچه مسلم است زمان پیدایش گفتگو فرا رسیده است . هر چند این گفتگو صرفا می تواند یک تحول منطقی تر و گویشی باشدحتما باید فضای حرفی کشور باز شود و تریبون از دست عده ای خاص دست به دست شود ، خب طبیعتا خیلی مسخره است که فقط عده و گروهی خاص اجازه حرف زدن داشته باشند . این که من از تو بدم بیاد تو از من حالت به هم بخوره کمکی به وضع موجود نمی کنه . ما یک سرزمین داریم که نامش ایران است مثلا من اهل یک روستا هستم به نام عبدل اباد و در این روستا بیش از هزار سال ریشه دارم . دوستانی دارم در بابل در روستای گتاب ، دوستانی دارم در تهران ، دوستانی دارم در نی ریز شیراز .... ما همه ایرانی هستیم باید اقتصاد و رفاه و امنیت خوبی داشته باشیم باید احساس ازادی و شجاعت کنیم نه اینکه ترس تمام وجود ما را پر کند . موضوع این است که مادران ، خواهران ، دختران و خانمها حتما یک کلام حرف حسابی تو دلشون دارن ، خب به حرف دل مادرانمون گوش کنیم چه اشکالی داره . جوانها پیر تر ها ، با هوش ها ، کم هوش تر ها ، اخه چرا گفتن این همه حرفهای ساده مشکل داره . چرا این همه ادم هیچی به حساب نمیان . من واقعا می خوام بگم بیایید هممون به زندگی فکر کنیم ، درباره زندگی حرف بزنیم و سر به سر هم نذاریم ، یکی صداسو می ذاره تو بلند گو و دیگری نمی تونه نفس بکشهاین گونه جریانات به نفع هیچ کس نیست ، خلاصه دیر یا زود باید خشونت تموم بشه ، باید عشق و مهربانی و ازادی و امنیت حاکم بشه قانون باید با توجه به همه سلیقه ها و فکر ها نوشته بشه و جانب داری را کنار بذاره و گر نه این دور باطل هر روز با خون دل یک عده و انسان پرستی چاپلوسی و ریا کاری و ر

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 21:19

شاید بهتر باشد دست از یک عمر درد دلهای ناشسته برداریم .چرا فکر می کنیم مجبوریم یک جوری زندگی کنیم که زندگی مون بشه درد دل .من معتقدم برای همه و در همه وقت راههایی بسوی زندگی هست ، که می تونه ادمو خوشبخت کنه ، ما به این احساس خوشبختی نیاز داریم . نفس عمیق بکشیم و بریم تو کار زندگیاگر از احساس زندگی پر نشویم نمی توانیم به هزاران احساس متلاطم غلبه کنیم ، ما در برابر احساس ترس ، احساس طمع ، احساس حسرت ، احساس نفرت ، احساس ضعف ، احساس افسردگی و .... فقط یک احساس داریم ان هم احساس زندگیست .باید یاد بگیریم در لحظه زندگی کردن چگونه است ، بگذارید مثالی بزنممن فکر می کنم روح ما جریانی سیال و بسیار مرتعش است حالا فکر کنید ما فقط یک جسم داریم و روحی که مانند تشتی پر آب ان را روی سر گذاسته ایم . اگر راه نرویم ان اب می گندد و اگر راه برویم ان اب می ریزد .و این بازی زیبای زندگیست ، این جاست که ما وارد دنیای مفاهیم می شویم پس به سرزمین مفاهیم خوش امدید . اینجا داستان طوری دیگری نوشته می شود حس خوبی دارد گویا به ادم تشت به سر می گه حالا بیا روی دیوار راه برو و عجیب ابنجاست که راه رفتن لبه دیوار آسونتره از راه رفتن روی زمین صاف

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 21:19

حالا حالا ها افتاب برای ما در نمیاد وقتی می بینم خرهای زیادی هستند که فکر می کنن نونشون هم تو خریتشونهوقتی منافع من زمانی تامین می شه که جامعه دانا و اندشمند باشه و منافع رقیب من زمانی تامین می شه که جامعه نادان و اجمق باشه من نمی تونم با رقیبم مسابقه بدم ، چون نادان بودن کار آسونیه ولی دانا بودن سخته و این موضوع کفه ترازو را بشکل خیلی ناجوری نابرابر می کنه .حالا حالا ها افتاب برای ما درنمیاد و ما مجبوریم برای دیدن افتاب همچنان بالای ابرها پرواز کنیم در پس ابرها حقیقت عریان انقدر زیباست که هیچ چیز مرا ناراحت و غمگین نمی کنه من خیلی ساده یاد می گیرم که چگونه باید نفس بکشم ، چگونه پایم را دراز کنم چگونه نگاه کنم و چگونه لذت ببرم . زندگی براحتی یک توالت رفتن برای گفتن آه کلید می خورد .شاید ابن موضوع در بدو امر چیز خاصی نباشد ولی در نهایت زندگی همین یک ساعت بیشتر خوابیدن ها و یک ربع ببشتر شاشیدن هاست این تغییر نگاه ماست در وقتی که مجبوریم در میان خرها زندگی کنیم . نگاهی معنا دار به چیزهایی که برایمان تهی از معنا شده اند در میان خرها انسانهای حقیقت بین دنبال ارزوهایشان نمی گردن ، از آب گرفتگی لانه مورچه گان و سنگهای تیشه ی فرهاد و خم ابروان شیرین و عشق لا بشرط مجنون و کبر لیلی حرف نمی زننژینای عزیز بارها با دیدن نگاه معصومانه ات به حد اقل های زندگی ملتمسانه ای که برایمان ترید کرده اند ، اشک ریخته ام . وقتی می بینم هنوز کسانی به پاکی و زلالی تو هستند دلم پر از زندگی می شود . نفسی که برای تو انقدر به اسانی ته کشید و تموم شد هرگز فکر نمی کردم ریه های یک سرزمین را با نسیمی امید بخش زنده کند یا با نفس تو زنده می شویم و به حیات بر می گردیم یا همچنان بالاتر از ابرها ب

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 21:19

لوئیس روبیاسهر لحظه ممکن است همانطور که شادیت به ناراحتی تبدیل شد ، ناراحتی هایت نیز ناپایدار باشد .من کامل و دقیق جریانات را نمی دانم ولی معتقدم باید به شعور انسانها احترام گذاشت و شما انقدر باشعور هستی که کار مغرضانه ای را اقل کم جلو اون همه دوربین و ادم انجام ندی .برای من مسلم است که این مسئله صرفا یک هیجان زیادی بوده که به شکلی خاص نشون داده شده من در کشوری زندگی می کنم که هیچ فردی مسئولی زیر دوربین نیست ، مسئولان ما فقط از پشت یک پرده میان بیرون از روی یک کاغذ یک سری چیزایی می خوانن بعد می رن پشت پردهولی معنای زیر دوربین بودن این نیست که مسائل همان چیزی باشند و همان معنایی را بدهند که دیده می شوند . دوربین دلیل نمی شه که مسائل را سیاه یا سفید ببینیم دوربین دلیل نمی شود که یک فرد برای یک لحظه هبجان ، تمام زندگیش را ببازد . معنای تمدن و روشنفکری اتو گیری و مته رو خشخاش گذاشتن نیست . طبیعی هست که خلق یک تیم در اندازه قهرمانی جهان انقدر برای تو خاص بوده که بتواند یک لحظه رفتار نامتعارفت را توجیه کند .ولی فعلا یک سری افراد که کاسه داغ تر از اش شده اند به بهانه دفاع از حقوق زن و کسب یک سری امتیازات اجتماعی متاسفانه حرکت تو را هر روز بیشتر بزرگ نمایی می کنن و هیچ کس از شخصیت ، توانایی ، خانواده ، و تلاش صادقانه ات حرف نمی زند ولی نگران نباش ، هنوز خدا نمرده است . ما ایرانیها هم وقتی می بینیم سرنوشتمان در اتاق فکر انگلستان نوشته می شود دلمان به همین خوش است

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1402 ساعت: 17:00

این روزها با خانواده مشغول مراسم سوگواری هستیم . علی پسر خواهرم را در سن چهل و سه سالگی با صد و نود سانت قد و بدنی ورزیده به خاک سپردیم ، من فکر می کنم علی به این استراحت نیاز داشت ، خسته بود به نظر می رسید زندگی برایش آش دهن سوزی نیست .من کمتر علی را می دیدم هرزگاهی تلفنی حرف می زدیم در کل بهش می گفتم همه چیز را ساده بگیر و بیشتر از بازی زندگی لذت ببر . علی یک دختر نوزده ساله و یک پسر پانزده ساله داره ، این دو تا انقدر زیبا و دوست داشتنی هستند که بتوان به خاطرشان همه کرختی هاو کسالت ها را دور ربخت و عاشق زندگی شد .گویا علی که هیچ وقت با پدر و مادرش زیر یک سقف زندگی نکرده بود ، هنوز دنبال عنکبوت های سقف خانه مادر بزرگش می گشت . قلم زیبایی داشت و دلنوشته هایی داشت که من مقداری از انها را خوانده ام با این همه هنوز بار قلمش چنان سنگین نشده بود که او را به زمین بچسباند ، مثل تمام اهالی قلم به سرای دل کوچ کرده بود و در دام نمی دانم های شیک و پیک مزین به طلا و جواهر ، گرفتار شده بود . هنوز برای رسیدن به ارامش به قبرستان می رفت نه به جنگل و کوه و دریا ، و این همان اختلاف من و علی بود علی در صحنه چپ کردن ماشین تقریبا در بین ساعت نه و نیم صبح تا یازده صبح روز بیست و هشت مرداد چهار و دو در ورودی شهر تربت در حالیکه فقط یک مسافر بود و شاید روی صندلیش خواب بود و خواب هفت پادشاه می دید ، ضربه به نخاع گردن و ... فوت کرد این جریان حقیقی است ولی هیچ کس حقیقت جریان را نمی داند . وقتی من با خانواده علی هستم با خودم می گویم مگر خدا به اندازه من رحم و انصاف ندارد ، مگر طبیعت به اندازه من شعور و درک ندارد ، مگر فرشته مرگ چشمهای پسر علی را ندیده است یا کیس های دختر علی را شانه

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 22:52

گفتگوی کاملی برای مردن نداریم .متاسفانه در این خلا گفتگو ، جریان خرفها به سمت و سویی بسیار خرافی حرکت کرده تا جایی که زرت عقل بطور کامل در می رودخیلی جالب است که در مورد موضوع مردن ، نهایت و اخرین حرفی که وجود دارد این است که مرده ها زنده هستند . پس لابد منظورشان این است که زنده ها مرده اند .توضیح دادن در مورد چیزی که قابلیت توضیح ندارد بیشتر یک نوع مغلطه است چون در نهایت نتیجه ای جز انکار حقیقت نداردباید یاد بگیریم نمیریم و پیر نشویم ، هر طور شده باید با مرگ مبارزه کنیم زندگی پر از زیبایی هاست ، این چیز خوبیه ، تصور ما از بهشت چیزی بیشتر از داشتن یک زندگی خوب نیست . اول انکه درست فکر کنیم تقریبا تمام باورهای ما برای سطل اشغال خوبن ، یک جور دیگه ای باید رفت اینکه خودمان را مقید به نظام و چار چوب خاصی ببینیم اشکال داره ، اینجا حرفهای خیلی زیادی وجود داره ولی همش بی فایدست چون نمی شه خوشحالی را در یک نسخه به کسی داد . خود فرد باید قادر به شناخت و انجامش بشه در هر صورت وقتی در مورد یک چیز مکالمه ای وجود نداره و فقط جریان یک سری حرفهای بی سر و ته است ، اون چیز فاقد ارزش نوجه و ارزش است حد اقل ، باید در باره اش دوباره فکر کرد

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 22:52

باز هم با خودم به مشودت می نشینم مشاوری دلسوزتر و امین تر از خودم سراغ ندارم حرف زدن با دیگران خیلی وقتا ففط درد سره ، وقت تلف کردنه .معمولا برای دیگران نسخه های سریع و خیلی خوبی می پیچیم ولی در مورد خودمان نمی توانیم این کار را انجام دهیم دلیلش این است که ما گاهی دورترین فرد به خودمان هستیم . لذا تمام توصیه هایی که برای خودمان داریم ناپخته و مصلحت اندیشانه و ترس زده است .ما نیاز داریم در جایی که چیزی را گم کرده ایم همان چیز را پیدا کنیم ، لذا وقتی از کسی ناراحت می شویم نباید با دور شدن از او دنبال رفع کدورت بگردیم ، ما نیاز داریم بفهمیم همیشه حق با ما نیست و ما نقطه پرگار نیستیم . ما با ساختن چهره بزرگ از خودمان فقط زندگی را بر خودمان سخت می کنیم . وقتی مردم برایمان تره خرد نمی کنن ما چرا داریم برای خودمان اسپند دود می کنیم . با تمام حرفها گاهی خودت را به مشودت بگیر گاهی به خودت نزدیک شو ، گاهی چنان از خودمان دوریم که نه تنها قادر نیستیم نسخه خودمان را بپیچیم که اصلا متوجه خودمان نیستیم و دیگرا ن که ما را می بینن با تعجب می گویند فلانی تو چقدر پیر شده ای

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 22:52

صفحه بندی